مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

68

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

مرده ، يك صد دينار عايد من شود . آنگاه استر گرفته ، برفت . چون شميعهء يهودى را بديد ، به او گفت : يكى ديگر نيز بمرد . يهودى گفت : از مردن او باكى نيست . تو زنده بمان . كه پاداش خداوندان حرص و طمع ، همين است . پس يهودى ، استر گرفته ، صد دينار زر بداد . جوذر زرها بدامن كرده ، بسوى مادر شتافت و زرها بوى داد . مادر گفت : اين زرها از كجاست ، جوذر او را از واقعه بياگاهانيد . مادرش گفت : ديگر ببركهء قارون قدم منه . كه من از مغربيان بر تو بيم دارم . جوذر گفت : اى مادر ، من ايشان را ببركه در نيفكنم مگر برضاى ايشان . چگونه من از اين صنعت دست كشم كه در اندك زمانى يكصد دينار ، سود منست ؟ به خدا سوگند ازين كار بازنگردم و از بركهء قارون پاى نكشم تا اينكه اثر مغربيان بريده شود و كس از ايشان برجاى نماند . پس روز سيم ببركهء قارون رفته ، بايستاد . ناگاه مغربى ديگرسوار استر پديد شد . و لكن از دو مغربى نخستين ، تهيه بيش داشت . و آن مغربى روى بجوذر كرده ، به او گفت : السلام عليك اى جوذر و اى پسر عمر . جوذر با خود گفت : چونست كه مغربيان مرا همىشناسند ؟ چون جوذر رد سلام كرد ، مغربى گفت : بازگو كه از مغربيان ، كس از اينجا درگذشت يا نه ؟ جوذر گفت : آرى . دو تن از ايشان را ديدم . مغربى گفت : كجا شدند ؟ جوذر گفت : ايشان را بازوان بسته ، در اين بركه افكندم و ايشان در اينجا غرق شدند . اكنون نوبت از آن تست . مغربى از سخن او بخنديد و از استر فرود آمده ، بجوذر گفت : با من چنان كن كه بايشان كردهء . و بندى ابريشمين بدرآورده ، بجوذر گفت : پيش من آى و زودتر بازوان مرا ببند كه وقت همىگذرد . جوذر پيش آمده ، بازوان او استوارتر از مغربيان نخستين بسته ، در بركه‌اش بينداخت و خود بانتظار او ايستاده بود كه دستهاى مغربى از آب بيرون شد و بجوذر گفت : دام بر من بينداز . جوذر دام بر وى انداخته ، از آبش بدرآورد . ديد كه مغربى ، دو ماهى سرخ بسان شاخهء مرجان در دو كف دارد و بجوذر گفت : آن دو حقه از خرجين بياور و سر آنها بگشا . جوذر ، حقه‌ها پيش آورده ، سر آنها بگشود . مغربى هر ماهى را بحقه گذاشت و